ما برگشتیم...
سلام عسلکم مامانی تو پست قبلی گفتم که میریم قم خدارو شکر به سلامتی رفتیم و برگشتیم ولی از بس که هوا گرم بود جزغاله شدیم شما با بابا و علی رضا جون و احمد رفتین زیارت منم با دخترعمه رفتیم زیارت کردیم زیاد هم شلوغ نبود بابایی می گفت تو حرم همه رو نگاه میکردی و هر کاری که می کردن شما هم تکرار می کردی مثلا دستتو می کشیدی به ضرح و می زدی به صورتت یا نماز می خوندی... مامان قربون اون دمپایت بشه عاشقتم به خداااااااااااااا تقریبا ساعت 9 از قم در اومدیم و رفتیم خونه یکی از آشناهای بابا عمو فهیمی اینا شام خودیم و از اونجا رفتیم خونه خاله بابا که یه روز هم اونجا موندیم و روز بعد شام ساعت 12راه ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
18:26
یه مسافرت یهویی....
سلام عزیز دلم مامانی چند روزی بود که نمی تونضتم بیام و پست جدید بزارم آخه یه چند روزی بود خونه حاجی بابا (بابابزگ من) بودیم چون عمه بابام فوت کرده بود که خونش تهران بود و حاجی بابا هم تو تبریز بعد هفتمش تعزیه گرفته بود که کلی مهمون داشتیم و چند روزی سرمون اینجوری مشغول بود که بعد مراسم بابایی یهویی تصمیم گرفت که بریم تهران که ماهم از خدا خواسته زودی رفتیم خونه و وسایل جمع و جور کردیم وراه افتادیم البته علی رضا جونم تبریز بود مامانش اینا برگشته بودن ولی علی مونده بود که اونم با ما راهی شد بعد هم پسر دایی بابایی زنگ زد گفت کار دارم می خوام برم تهران که گفتیم اتفاقا ماهم میریم که اینجوری شد که مسافر دیگه هم اضافه شد و راهی تهران ش...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
2:28
عقدعمه -عکس اردبیل
سلام .... 19 ماهگیت رو تبریک میگم مامانی ایشالا که همیشه خنده رو لبات باشه... علی جونم تو این چند روزی که نبودیم اتفاقهای خیلی خوبی افتاده که یکی یکی همشو می نویسم برات... اول اینکه مراسم عقد عمه مهدیه رو به خوبی برگزار کردیم و کلی هم مهمون از دور و نزدیک داشتیم که همشون زحمت کشیده بودن مامان قربونت بشه که قشنگ مجلس گرمی میکردی و نظر همه رو به خودت جلب کرده بودی با هر آهنگی شروع به رقص می کردی .... عمو صابر و پسر خوشگلم خوشتیپم ایشالا عروسی خودت..... بعد یه روز هم رفتیم اردبیل خونه عمو صابر اینا که واسه عمه مهدیه پاگشا کرده بودن که خیلی زحمت کشیده بودن ... عمو صابر عمه مهدیه و علی جونم تو راه اردبیل .....
نویسنده :
مامان علی(نازی)
23:30
اِِیل گلی....
سلام پسرگلم این روزهای خیلی روزهای خوبی هست شماهم که دیگه واسه خودت آقایی شدی دیگه کمتر شیطونی می کنی اگه کارتون مورد علاقت باشه قشنگ میشینی و تماشا می کنی غذا خوردنتم ای بد نیست هر روز دو ساعتی بعد از ظهرا می خوابی وقتی هم از خواب بیدار شدی سرحال و قبراق به بازی کردنت ادامه میدی عاشق آب و آبازی هستی .... چند روز پیش هوا خیلی عالی بود بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم پارک هم شما تو هوای آزاد بازی کنی هم ما هوایی عوض کنیم فلاکس چایی و تنقلات ور داشتیم و رفتیم ایل گلی... علی جون و بابایی و پسر دایی بابا که شما خیلی دوسش داری و بهش دایی میگی ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
15:20
به سلامتی....
سلام مامانی به سلامتی امروز عمه مهدیه و عمو صابر نامزد شدن ایشالا خوسبخت بشن و به پای هم پیر بشن ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
2:02
بله برون...
سلام نفس الان یه خورده وقت داشتم گفتم بیام خبر خوش رو برات بنویسم ..... هورا فردا بله برون عمه مهدیه هستش چند روزه که داریم آماده میشیم ایشالا که خوشبخت بشن بازم وقت کردم میام برات از اتفاقاتی که میفته می نویسم فعلا ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
0:33
تولد مامان و بابا
سلام یکی یدونه مامان خوشگلم از اونجایی که من و بابایی تولدهامون چند روز باهم فاصله داره 19 خرداد تولد بابا 23 خردادتولد مامان یه تولد کوچولو سه نفری گرفتیم ولی چون شیرینی فروشی نزدیک خونمون تعطیل بود خودمون دست به کار شدیم و یه کیک پختیم که خیلی هم خوشمزه شده بود .... این ژله روهم چون بابایی خیلی داره واسش درست کردیم... پدر پسردر حال بریدن کیک .... البته مادر جون و پدر جونم بعدا اومدن که جمعمون جمع تر شد وبه خاطرشما که یه جابندنمیشی رو زمین بساط کردیم .... ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
0:01
واکسن 18 ماهگی....
سلام نخود چی من مامانی امروز بلاخره به سلامتی آخرین واکسنت رو زدی اونم با چند روز تاخیر آخه من دلم نمی اومد ولی چاره ای نداشتم صبح زود با مامان جون رفتیم بهداشت خدارو شکر اولش خوب تحمل کردی ولی الان با اینکه لالا کردی ولی از درد ناله می کنی و حزیون می گی ایشالا صبح که بیدار بشی دیگه خوب شده باشی آخه من تحمل ساکت بغلم نشستن رو ندارم امروز همش بغلم دراز کشیده بودی که واسه مظلومیتت دلم کباب میشه دوست دارم بازم شیطونی کنی .... این عکسای چند روز پیشته ... عاشق این عکستم که از نمای پشته.... اینا هم عکسای باغ هستش که اینجا داری با گربه بازی می کنی ...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
13:31
مسابقه وبلاگی...
اول از شهره جون مامان سویل وآراز جون ممنون که من رو هم به ای بازی دعوت کرده... 1_بزرگترین ترس تو زنوگیت چیه؟ خدایی نکرده یه روز نبودن مامان و بابام 2_اگه 24 ساعت نامرِءی بشی چی کار می کنی؟ میرم دستور پخت غذا خوری ها رو یاد می گیرم چرا غدای اونا خوشمزه تر از غدای خونست آخه من یه خورده شکمو تشریف دارم 3_اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن 5 الی 12حرفت رو داشته باشه آن چیست؟ سلامتی همه اعضای خانوادم 4_از میان اسب پلنگ و عقاب کدام را دوست داری؟ عقاب 5_کارتون مورد علاقه کودکیت چیست؟ جودی ابد 6_درپختن چه غذایی مهارت نداری؟ کوکوی ماکارونی خیلی دوست دارم ولی هر موقع درست کر...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
16:34








